قهرمان ميرزا عين السلطنه
1532
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
گفتم عجلهء من به رفتن ابهر از چاپارى آمدن معلوم است . ديگر چيزى نگفت . اسب سياهى براى من درست كرده بودند . اما پاها درد گرفته حركت سخت و صعب بود . بيرون هيدج سوارى صف كشيده بود . معلوم شد حمدى خان پسرعموى تقى خان است با سوارش استقبال آمده . گفت بلى تقى خان از ترس مأمورين و براى آنكه شر و فسادى نشود رفته است . ليكن دستخط شما را روانه كرديم خواهد آمد . بقاياى تقى خان من پس از آنكه وارد سلطانيه شدم ديدم آدم تقى خان نرفته . دانستم اگر دستخط حضرت و الا و رقعهء وزير به آن تفصيل كه نوشتهاند با خبر رفتن من به تقى خان برسد حكما فرار مىكند . آن دو كاغذ را گرفته كاغذى خودم نوشتم كه حضرت و الا پس از ملاحظهء عريضهء شما محض استقلال كار و استقرار حكومت مرا روانه فرمودند . خلعت و حكم شما هم همراه من است . منزل را هم در خانهء خودت معلوم كن . به آدمش گفت مژدگانى گرفته كاغذ را بده . معلوم شد كاغذ من مؤثر واقع شده و يقينا با آن تفصيل اگر آن كاغذها رسيده بود اگر هم فرار نكرده بود فرار مىكرد . حمدى خان خيلى شكايت از دست مأمورين مىكرد . قدرى رفته سيفعلى خان نايب سلطانيه با سوارش رسيد ، بعد محمد حسين خان ياور و سوارش . من در حضور حمدى خان تغير زياد به آنها كردم كه چرا اسباب واهمهء تقى خان شدهاند . بعد تحقيق از محمد حسين خان كردم . گفت تقى خان در خانهء خودش است . شهرت دادهاند رفته دروغ است . قدرى رفته حشمت السلطان دائى معين الدوله كه دهات خرمدره و شريفآبادش سپردهء اوست رسيد ، بعد سايرين ، خوانين ، صاحبمنصبان ابهر . با عليقلى ميرزا صحبتكنان مىآمديم . جمعيت سوار زياد بود . به همه گفتم فقط محض استقلال كار تقى خان و گرفتن بقاياى او آمدهام . ورود به ابهر يك ساعت و نيم به غروب مانده وارد ابهر شديم . سرباز ، توپچى ، فراش ، ريش سفيدان همه صف كشيده بودند . نزديك خانهء حاجى محمد خان خانهء يكى از بنى اعمامشان منزل قرار دادهاند . حياط كوچكى است اما اطاق خوبى دارد . حمدى خان مطمئن شده . گفت البته فردا عصر تقى خان خواهد آمد . براى ميرزا رجب خان هم با حضور آنها پيغام سخت دادم كه چرا اين قسم حركت كرده كه اسباب شكايت تقى خان شده سيد باقر ريشسفيد محلهء پائين كه خيلى در آن محله محترم است و با تقى خان هم كمال خصوصيت را دارد آمد . به او هم از همين قبيل صحبت داشتم . او هم گفت البته